امید

امروز سر چهار راه کـتـک بـدی از یـک دختـر بچـه ی هفـت سـالـه خـوردم !


ادامه مطلب
[ ۱۳٩٠/۱٢/۱۸ ] [ ۱٠:٠٦ ‎ب.ظ ] [ کمیل کردارشاد ]

شاگردی از استاد پرسید: منطق چیست؟


ادامه مطلب
[ ۱۳٩٠/۱٠/٢۱ ] [ ۱۱:٥۱ ‎ب.ظ ] [ کمیل کردارشاد ]

یک روز بعد از ظهر وقتی اسمیت داشت از کار برمی گشت خانه، سر راه زن مسنی را دید که ماشینش خراب شده و ترسان توی برف ایستاده بود......


ادامه مطلب
[ ۱۳٩٠/۱٠/٩ ] [ ۸:٤٤ ‎ب.ظ ] [ کمیل کردارشاد ]
[ ۱۳٩٠/٩/٢۳ ] [ ۱۱:٤٤ ‎ب.ظ ] [ کمیل کردارشاد ]

مجموعه داستانک های خواندنی و جذاب – (سری اول)...
برای شما دوستان عزیز مجموعه داستان های کوتاه پندآموز را در نظر گرفته ام که امیدوارم مورد توجه و پسند شما دوستان واقع بشه و بتوانید از آنها استفاده لازم را ببرید.

خواندن این داستان های زیبا در ادامه مطلب…


ادامه مطلب
[ ۱۳٩٠/٩/۳ ] [ ۱٢:٥٩ ‎ق.ظ ] [ کمیل کردارشاد ]

سخت آشفته و غمگین بودم…
به خودم می گفتم:
بچه ها تنبل و بد اخلاقند
دست کم میگیرند
درس ومشق خود را…


ادامه مطلب
[ ۱۳٩٠/۸/۱٢ ] [ ٥:۱٧ ‎ب.ظ ] [ کمیل کردارشاد ]

یکی از روزهای سال اول دبیرستان بود.
من از مدرسه به خانه بر می گشتم که یکی از بچه های کلاس را دیدم. اواسمش مارک بود و انگار همه‌ی کتابهایش را با خود به خانه می برد.
با خودم گفتم:


ادامه مطلب
[ ۱۳٩٠/۸/۱۱ ] [ ٧:٠٢ ‎ب.ظ ] [ کمیل کردارشاد ]

من یک عمر به خدا دروغ گفتم و خدا هیچ گاه به خاطر دروغ هایم مرا تنبیه نکرد. می توانست، اما رسوایم نساخت و مرا مورد قضاوت قرار نداد. هر آن چه گفتم باور کرد و هر بهانه ای آوردم پذیرفت. هر چه خواستم عطا کرد و هرگاه خواندمش حاضر شد.
اما من! هرگز حرف خدا را باور نکردم، وعده هایش را شنیدم اما نپذیرفتم. چشم هایم را بستم تا خدا را نبینم و گوش هایم را نیز، تا صدای خدا را نشنوم. من از خدا گریختم بی خبر از آن که خدا با من و در من بود.


ادامه مطلب
[ ۱۳٩٠/۸/٤ ] [ ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ ] [ کمیل کردارشاد ]

راهبی در نزدیکی معبد شیوا زندگی میکرد. در خانه روبرویش یک روسپی اقامت داشت. راهب که میدید مردان زیادی به اون خونه رفت و آمد میکنند تصمیم گرفت با او صحبت کند. زن را سرزنش کرد و گفت: تو بسیار گناهکاری . روز و شب به خدا بی احترامی میکنی. چرا دست از این کار نمیکشی؟چرا کمی به زندگی پس از مرگت فکر نمیکنی؟


ادامه مطلب
[ ۱۳٩٠/٧/٢٢ ] [ ۱:٠٥ ‎ق.ظ ] [ کمیل کردارشاد ]

داستانی کوتاه اما خواندنی

بخوانید و از این پس به ان عمل کنید..............


ادامه مطلب
[ ۱۳٩٠/٧/٢٠ ] [ ۱۱:۳٤ ‎ب.ظ ] [ کمیل کردارشاد ]

اومد پیشم حالش خیلی عجیب بود فهمیدم با بقیه فرق میکنه
گفت :حاج آقا یه سوال دارم که خیلی جوابش برام مهمه
گفتم :چشم اگه جوابشو بدونم خوشحال میشم بتونم کمکتون کنم


ادامه مطلب
[ ۱۳٩٠/٧/٧ ] [ ۱:٥٧ ‎ق.ظ ] [ کمیل کردارشاد ]

بزرگی در عالم خواب دید که کسی به او می گوید : فردا به فلان حمام در فلان شهر برو و کار روزانه ی حمامی را از نزدیک نظاره کن. دو شب این خواب را دید و توجه نکرد ولی فردای شب سوم که خواب دید به آن حمام مراجعه کرد دید حمامی .......


ادامه مطلب
[ ۱۳٩٠/٧/۳ ] [ ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ ] [ کمیل کردارشاد ]
[ ۱۳٩٠/٦/۳٠ ] [ ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ ] [ کمیل کردارشاد ]
[ ۱۳٩٠/٦/۱۸ ] [ ۱:۳۱ ‎ق.ظ ] [ کمیل کردارشاد ]

جنایت کاری که یک آدم را کشته بود، در حال فرار و آوارگی

با لباس ژنده و پرگرد و خاک و دست و صورت کثیف،

خسته و کوفته ، به یک دهکده رسید.


ادامه مطلب
[ ۱۳٩٠/٦/۱۳ ] [ ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ ] [ کمیل کردارشاد ]

پرسیدم: بار الهی چه عملی از بندگانت بیش از همه تو را به تعجب وا می‌دارد؟

پاسخ آمد: اینکه شما تمام کودکی خود را در آرزوی بزرگ شدن به سر می‌برید و دوران پس از آن را نیز در حسرت بازگشت به کودکی می‌گذرانید.

اینکه شما سلامتی خود را فدای مال‌اندوزی می‌کنید و سپس تمام دارایی خود را صرف بازیابی سلامتی می‌نمایید.


ادامه مطلب
[ ۱۳٩٠/٦/۱ ] [ ٢:٤٤ ‎ب.ظ ] [ کمیل کردارشاد ]

یک روز خانم مسنی با یک کیف پر از پول به یکی از شعب بزرگترین بانک کانادا مراجعه نمود و حسابی با موجودی 1 میلیون دلار افتتاح کرد. سپس به رئیس شعبه گفت به دلایلی مایل است شخصاً مدیر عامل آن بانک را ملاقات کند. و طبیعتاً به خاطر مبلغ هنگفتی که سپرده گذاری کرده بود، تقاضای او مورد پذیرش قرار گرفت. قرار ملاقاتی با مدیر عامل بانک برای آن خانم ترتیب داده شد.


ادامه مطلب
[ ۱۳٩٠/٦/۱ ] [ ٢:۳۸ ‎ب.ظ ] [ کمیل کردارشاد ]
[ ۱۳٩٠/٦/۱ ] [ ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ ] [ کمیل کردارشاد ]

یک شرکت بزرگ قصد استخدام یک نفر را داشت. بدین منظور آزمونی برگزار کرد که فقط یک پرسش داشت :

" شما در یک شب طوفانی در حال رانندگی هستید.ازجلوی یک ایستگااه اتوبوس می گذرید. سه نفر داخل ایستگاه منتظر اتوبوس هستند :   

یک پیرزن که درحال مرگ است.

یک پزشک که قبلا جان شما را نجات داده است

یک نفر که در رویاهایتان خیال ازدواج با او را دارید

شما تنها می توانید یکی از این سه نفر را انتخاب کنید. کدام را انتخاب خواهید کرد . . . ؟  دلیل خود را شرح دهید."

کمی فکر کنید....


ادامه مطلب
[ ۱۳٩٠/٥/۱٧ ] [ ۳:٢٧ ‎ب.ظ ] [ کمیل کردارشاد ]

در آخرین لحظات سوار اتوبوس شد  روی اولین صندلی نشست.

از کلاس های ظهر متنفر بود اما حداقل این حسن را داشت که مسیر خلوت بود…

اتوبوس که راه افتاد نفسی تازه کرد و به دور و برش نگاه کرد.

پسر جوانی روی صندلی جلویی نشسته بود که فقط می توانست

نیمرخش را ببیند که داشت از پنجره بیرون را نگاه می کرد …


ادامه مطلب
[ ۱۳٩٠/٥/۱۳ ] [ ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ ] [ کمیل کردارشاد ]

روزی پسر جوانی مشغول تمیز کردن وسایل پدربزرگ مرحومش بود که یک پاکت نامه قرمزرنگ پیداکرد. روی پاکت با خطی زیبا و درشت ، نوشته شده بود: “تقدیم به نوه عزیزم “.

پسر که خط پدربزرگش را شناخته بود در پاکت را باز کرد. درون آن نامه ای قرار داشت که در آن چنین نوشته شده بود:

نوه عزیزم ،

سال ها پیش روزی به سراغم آمدی و از من کمک فکری خواستی تا بتوانی در زندگی ات به موفقیت دست یابی . آن روز پرسیدی : “پدربزرگ ، شما چگونه در زندگی تان مرد موفقی بودید؟ شما هنوز با این سن پر از انرژی هستید، در حالی که من در سن جوانی از تلاش خسته شده ام . چگونه می توانم مثل شمادر زندگی ام موفق شوم ؟”


ادامه مطلب
[ ۱۳٩٠/٥/۱٠ ] [ ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ ] [ کمیل کردارشاد ]

نجار پیری خود را برای بازنشسته شدن آماده می کرد.
یک روز او با صاحبکار خود موضوع را درمیان گذاشت.
پس از روزهای طولانی و کار کردن و زحمت کشیدن ، حالا او به استراحت نیاز داشت و برای پیدا کردن زمان این استراحت میخواست تا او را از کار بازنشسته کنند.
صاحب کار او بسیار ناراحت شد و سعی کرد او را منصرف کند ، اما نجار بر حرفش و تصمیمی که گرفته بود پافشاری کرد.
سرانجام صاحب کار درحالی که با تأسف با این درخواست موافقت میکرد ، از او خواست تا به عنوان آخرین کار ، ساخت خانه ای را به عهده بگیرد.
نجار در حالت رودربایستی ، پذیرفت درحالیکه دلش چندان به این کار راضی نبود.
پذیرفتن ساخت این خانه برخلاف میل باطنی او صورت گرفته بود.
برای همین به سرعت مواد اولیه نامرغوبی تهیه کرد و به سرعت و بی دقتی ، به ساختن خانه مشغول شد و به زودی و به خاطر رسیدن به استراحت ، کار را تمام کرد.
او صاحب کار را از اتمام کار باخبر کرد.
صاحب کار برای دریافت کلید این آخرین کار به آنجا آمد.
زمان تحویل کلید ، صاحب کار آن را به نجار بازگرداند و گفت: این خانه هدیه ایست از طرف من به تو به خاطر سالهای همکاری!
نجار ، یکه خورد و بسیار شرمنده شد.
در واقع اگر او میدانست که خودش قرار است در این خانه ساکن شود ، لوازم و مصالح بهتر و تمام مهارتی که در کار داشت را برای ساخت آن بکار می برد.
یعنی کار را به صورت دیگری پیش میبرد.

 

این داستان ماست.


ما زندگیمان را میسازیم. هر روز میگذرد.

گاهی ما کمترین توجهی به آنچه که میسازیم نداریم ، پس در اثر یک شوک و اتفاق غیرمترقبه میفهمیم که مجبوریم در همین ساخته ها زندگی کنیم.

اگر چنین تصوری داشته باشید ، تمام سعی خود را برای ایمن کردن شرایط زندگی خود میکنیم. فرصت ها از دست می روند و گاهی بازسازی آنچه ساخته ایم، ممکن نیست.
آری ، درست است .

شما نجار زندگی خود هستید و روزها، چکشی هستند که بر یک میخ از زندگی شما کوبیده میشود.


یک تخته در آن جای میگیرد و یک دیوار برپا میشود.

 

مراقب سلامتی خانه ای که برای زندگی خود می سازید باشید

[ ۱۳٩٠/٤/٢۸ ] [ ٦:٢۸ ‎ب.ظ ] [ کمیل کردارشاد ]

در یک شهربازی پسرکی سیاهپوست به مرد بادکنک فروشی نگاه می کرد ...
 
بادکنک فروش برای جلب توجه یک بادکنک قرمز را رها کرد تا در آسمان اوج بگیرد و بدینوسیله جمعیتی از کودکان را که برای خرید بادکنک به والدینشان اصرار می کردند را جذب خود کرد .
 
سپس یک بادکنک آبی و همینطور یک بادکنک زرد و بعد ازآن یک بادکنک سفید را به تناوب و با فاصله رها کرد.
بادکنک ها سبکبال به آسمان رفتند و اوج گرفتند و ناپدید شدند...

پسرک سیاهپوست هنوز به تماشا ایستاده بود و به یک بادکنک سیاه خیره شده بود !
تا این که پس از لحظاتی به بادکنک فروش نزدیک شد و با تردید پرسید : ببخشید آقا! اگر بادکنک سیاه را هم رها می کردید آیا بالا می رفت ؟
مرد بادکنک فروش لبخندی به روی پسرک زد و نخی را که بادکنک سیاه را نگه داشته بود برید و بادکنک به طرف بالا اوج گرفت وپس از لحظاتی گفت :
پسرم آن چیزی که سبب اوج گرفتن بادکنک می شود رنگ آن نیست بلکه چیزی است که در درون خود بادکنک قرار دارد ...
دوست کوچک من ، زندگی هم همینطور است  و چیزی که باعث رشد آدمها میشود رنگ و ظاهر آنها نیست ...
مهم درون آدمهاست ، و چیزی که در درون آدم ها است تعیین کننده مرتبه  و جایگاهشان است و هرچقدر ذهنیات ارزشمندتر باشند ، جایگاه والاتر و شایسته تری نصیب آدم ها میشود ...

[ ۱۳٩٠/٤/٢۸ ] [ ۳:٤٠ ‎ب.ظ ] [ کمیل کردارشاد ]

روزی سقراط حکیم مردی را دید که خیلی ناراحت و متاثر بود .
علت ناراحتی اش را پرسید . شخص پاسخ داد :
در راه که می آمدم یکی از آشنایان را دیدم . سلام کردم.
جواب نداد و با بی اعتنایی و خودخواهی گذشت و رفت .

و من از این طرز رفتار او خیلی رنجیدم .
سقراط گفت : چرا رنجیدی ؟ مرد با تعجب گفت :
خوب معلوم است که چنین رفتاری ناراحت کننده است .

 سقراط پرسید : اگر در راه کسی را می دیدی که به زمین افتاده
و از درد به خود می پیچد
آیا از دست او دلخور و رنجیده می شدی ؟
مرد گفت : مسلم است که هرگز دلخور نمی شدم .
آدم از بیمار بودن کسی دلخور نمی شود .
سقراط پرسید :
به جای دلخوری چه احساسی می یافتی و چه می کردی ؟
مرد جواب داد : احساس دلسوزی و شفقت .
و سعی می کردم طبیب یا دارویی به او برسانم .
سقراط گفت : همه این کارها را به خاطر آن می کردی که او را بیمار می دانستی .
آیا انسان تنها جسمش بیمار می شود ؟
و آیا کسی که رفتارش نا درست است ، روانش بیمار نیست ؟
اگر کسی فکر و روانش سالم باشد هرگز رفتار بدی از او دیده نمی شود ؟
بیماری فکری و روان نامش غفلت است.
و باید به جای دلخوری و رنجش نسبت به کسی که بدی می کند و غافل است دل سوزاند و کمک کرد .
و به او طبیب روح و داروی جان رساند .
پس از دست هیچ کس دلخور مشو و کینه به دل مگیر و آرامش خود را هرگز از دست مده .
” بدان که هر وقت کسی بدی می کند در آن لحظه بیمار است

[ ۱۳٩٠/٤/٢۱ ] [ ۱:٠٠ ‎ق.ظ ] [ کمیل کردارشاد ]

داستان مردی که جهنم را خرید!

 

در قرون وسطا کشیشان بهشت را به مردم می‌فروختند و مردم نادان هم با پرداخت هر مقدار پولی قسمتی از بهشت را از آن خود می‌کردند.
فرد دانایی که از این نادانی مردم رنج می‌برد دست به هر عملی زد نتوانست مردم را از انجام این کار احمقانه باز دارد تا اینکه فکری به سرش زد...

به کلیسا رفت و به کشیش مسئول فروش بهشت گفت:قیمت جهنم چقدره؟کشیش تعجب کرد و گفت: جهنم؟!مرد دانا گفت: بله جهنم. کشیش بدون هیچ فکری گفت: ۳ سکه مرد سراسیمه مبلغ را پرداخت کرد و گفت: لطفا سند جهنم را هم بدهید.کشیش روی کاغذ پاره ای نوشت: سند جهنم مرد با خوشحالی آن را گرفت از کلیسا خارج شد.
به میدان شهر رفت و فریاد زد: من تمام جهنم رو خریدم این هم سند آن است. دیگر لازم نیست
بهشت را بخرید چون من هیچ کس را داخل جهنم راه نمی‌دهم...!
 

 


ادامه مطلب
[ ۱۳٩٠/٤/٢٠ ] [ ٩:٠۸ ‎ب.ظ ] [ کمیل کردارشاد ]
About

Blog Custom
نود درصد


Iranbloglist.com