|
امید | ||
|
[ ۱۳٩٠/۱٢/۱۸ ] [ ۱٠:٠٦ ب.ظ ] [ کمیل کردارشاد ]
[ ۱۳٩٠/۱٠/٢۱ ] [ ۱۱:٥۱ ب.ظ ] [ کمیل کردارشاد ]
یک روز بعد از ظهر وقتی اسمیت داشت از کار برمی گشت خانه، سر راه زن مسنی را دید که ماشینش خراب شده و ترسان توی برف ایستاده بود...... ادامه مطلب [ ۱۳٩٠/۱٠/٩ ] [ ۸:٤٤ ب.ظ ] [ کمیل کردارشاد ]
[ ۱۳٩٠/٩/٢۳ ] [ ۱۱:٤٤ ب.ظ ] [ کمیل کردارشاد ]
خواندن این داستان های زیبا در ادامه مطلب… ادامه مطلب [ ۱۳٩٠/٩/۳ ] [ ۱٢:٥٩ ق.ظ ] [ کمیل کردارشاد ]
سخت آشفته و غمگین بودم… ادامه مطلب [ ۱۳٩٠/۸/۱٢ ] [ ٥:۱٧ ب.ظ ] [ کمیل کردارشاد ]
یکی از روزهای سال اول دبیرستان بود. ادامه مطلب [ ۱۳٩٠/۸/۱۱ ] [ ٧:٠٢ ب.ظ ] [ کمیل کردارشاد ]
من یک عمر به خدا دروغ گفتم و خدا هیچ گاه به خاطر دروغ هایم مرا تنبیه نکرد. می توانست، اما رسوایم نساخت و مرا مورد قضاوت قرار نداد. هر آن چه گفتم باور کرد و هر بهانه ای آوردم پذیرفت. هر چه خواستم عطا کرد و هرگاه خواندمش حاضر شد. ادامه مطلب [ ۱۳٩٠/۸/٤ ] [ ۱۱:٤٠ ب.ظ ] [ کمیل کردارشاد ]
راهبی در نزدیکی معبد شیوا زندگی میکرد. در خانه روبرویش یک روسپی اقامت داشت. راهب که میدید مردان زیادی به اون خونه رفت و آمد میکنند تصمیم گرفت با او صحبت کند. زن را سرزنش کرد و گفت: تو بسیار گناهکاری . روز و شب به خدا بی احترامی میکنی. چرا دست از این کار نمیکشی؟چرا کمی به زندگی پس از مرگت فکر نمیکنی؟ ادامه مطلب [ ۱۳٩٠/٧/٢٢ ] [ ۱:٠٥ ق.ظ ] [ کمیل کردارشاد ]
[ ۱۳٩٠/٧/٢٠ ] [ ۱۱:۳٤ ب.ظ ] [ کمیل کردارشاد ]
اومد پیشم حالش خیلی عجیب بود فهمیدم با بقیه فرق میکنه ادامه مطلب [ ۱۳٩٠/٧/٧ ] [ ۱:٥٧ ق.ظ ] [ کمیل کردارشاد ]
بزرگی در عالم خواب دید که کسی به او می گوید : فردا به فلان حمام در فلان شهر برو و کار روزانه ی حمامی را از نزدیک نظاره کن. دو شب این خواب را دید و توجه نکرد ولی فردای شب سوم که خواب دید به آن حمام مراجعه کرد دید حمامی ....... ادامه مطلب [ ۱۳٩٠/٧/۳ ] [ ۱٢:۳٩ ق.ظ ] [ کمیل کردارشاد ]
[ ۱۳٩٠/٦/۳٠ ] [ ۱٢:٠۱ ق.ظ ] [ کمیل کردارشاد ]
[ ۱۳٩٠/٦/۱۸ ] [ ۱:۳۱ ق.ظ ] [ کمیل کردارشاد ]
جنایت کاری که یک آدم را کشته بود، در حال فرار و آوارگی ادامه مطلب [ ۱۳٩٠/٦/۱۳ ] [ ۱٢:٢٧ ق.ظ ] [ کمیل کردارشاد ]
پرسیدم: بار الهی چه عملی از بندگانت بیش از همه تو را به تعجب وا میدارد؟ ادامه مطلب [ ۱۳٩٠/٦/۱ ] [ ٢:٤٤ ب.ظ ] [ کمیل کردارشاد ]
یک روز خانم مسنی با یک کیف پر از پول به یکی از شعب بزرگترین بانک کانادا مراجعه نمود و حسابی با موجودی 1 میلیون دلار افتتاح کرد. سپس به رئیس شعبه گفت به دلایلی مایل است شخصاً مدیر عامل آن بانک را ملاقات کند. و طبیعتاً به خاطر مبلغ هنگفتی که سپرده گذاری کرده بود، تقاضای او مورد پذیرش قرار گرفت. قرار ملاقاتی با مدیر عامل بانک برای آن خانم ترتیب داده شد. ادامه مطلب [ ۱۳٩٠/٦/۱ ] [ ٢:۳۸ ب.ظ ] [ کمیل کردارشاد ]
[ ۱۳٩٠/٦/۱ ] [ ۱۱:٥٩ ب.ظ ] [ کمیل کردارشاد ]
یک شرکت بزرگ قصد استخدام یک نفر را داشت. بدین منظور آزمونی برگزار کرد که فقط یک پرسش داشت : " شما در یک شب طوفانی در حال رانندگی هستید.ازجلوی یک ایستگااه اتوبوس می گذرید. سه نفر داخل ایستگاه منتظر اتوبوس هستند : یک پیرزن که درحال مرگ است. یک پزشک که قبلا جان شما را نجات داده است یک نفر که در رویاهایتان خیال ازدواج با او را دارید شما تنها می توانید یکی از این سه نفر را انتخاب کنید. کدام را انتخاب خواهید کرد . . . ؟ دلیل خود را شرح دهید." کمی فکر کنید....
ادامه مطلب [ ۱۳٩٠/٥/۱٧ ] [ ۳:٢٧ ب.ظ ] [ کمیل کردارشاد ]
در آخرین لحظات سوار اتوبوس شد روی اولین صندلی نشست. از کلاس های ظهر متنفر بود اما حداقل این حسن را داشت که مسیر خلوت بود… اتوبوس که راه افتاد نفسی تازه کرد و به دور و برش نگاه کرد. پسر جوانی روی صندلی جلویی نشسته بود که فقط می توانست نیمرخش را ببیند که داشت از پنجره بیرون را نگاه می کرد … ادامه مطلب [ ۱۳٩٠/٥/۱۳ ] [ ۱٢:۳٩ ق.ظ ] [ کمیل کردارشاد ]
روزی پسر جوانی مشغول تمیز کردن وسایل پدربزرگ مرحومش بود که یک پاکت نامه قرمزرنگ پیداکرد. روی پاکت با خطی زیبا و درشت ، نوشته شده بود: “تقدیم به نوه عزیزم “. پسر که خط پدربزرگش را شناخته بود در پاکت را باز کرد. درون آن نامه ای قرار داشت که در آن چنین نوشته شده بود: نوه عزیزم ، سال ها پیش روزی به سراغم آمدی و از من کمک فکری خواستی تا بتوانی در زندگی ات به موفقیت دست یابی . آن روز پرسیدی : “پدربزرگ ، شما چگونه در زندگی تان مرد موفقی بودید؟ شما هنوز با این سن پر از انرژی هستید، در حالی که من در سن جوانی از تلاش خسته شده ام . چگونه می توانم مثل شمادر زندگی ام موفق شوم ؟” ادامه مطلب [ ۱۳٩٠/٥/۱٠ ] [ ۱٢:٢۱ ق.ظ ] [ کمیل کردارشاد ]
نجار پیری خود را برای بازنشسته شدن آماده می کرد. این داستان ماست.
مراقب سلامتی خانه ای که برای زندگی خود می سازید باشید [ ۱۳٩٠/٤/٢۸ ] [ ٦:٢۸ ب.ظ ] [ کمیل کردارشاد ]
در یک شهربازی پسرکی سیاهپوست به مرد بادکنک فروشی نگاه می کرد ... پسرک سیاهپوست هنوز به تماشا ایستاده بود و به یک بادکنک سیاه خیره شده بود ! [ ۱۳٩٠/٤/٢۸ ] [ ۳:٤٠ ب.ظ ] [ کمیل کردارشاد ]
روزی سقراط حکیم مردی را دید که خیلی ناراحت و متاثر بود . و من از این طرز رفتار او خیلی رنجیدم . سقراط پرسید : اگر در راه کسی را می دیدی که به زمین افتاده [ ۱۳٩٠/٤/٢۱ ] [ ۱:٠٠ ق.ظ ] [ کمیل کردارشاد ]
داستان مردی که جهنم را خرید!
در قرون وسطا کشیشان بهشت را به مردم میفروختند و مردم نادان هم با پرداخت هر مقدار پولی قسمتی از بهشت را از آن خود میکردند. به کلیسا رفت و به کشیش مسئول فروش بهشت گفت:قیمت جهنم چقدره؟کشیش تعجب کرد و گفت: جهنم؟!مرد دانا گفت: بله جهنم. کشیش بدون هیچ فکری گفت: ۳ سکه مرد سراسیمه مبلغ را پرداخت کرد و گفت: لطفا سند جهنم را هم بدهید.کشیش روی کاغذ پاره ای نوشت: سند جهنم مرد با خوشحالی آن را گرفت از کلیسا خارج شد.
ادامه مطلب [ ۱۳٩٠/٤/٢٠ ] [ ٩:٠۸ ب.ظ ] [ کمیل کردارشاد ]
|
||
| [ طراحی : تمزها ] [ Weblog Themes By : Themzha] | ||