امید
Authors
[ ۱۳٩٢/٤/٢٤ ] [ ۱:٤٢ ‎ق.ظ ] [ کمیل ]

هند ، آپارتمانی که در آتش و دود گرفتار شده ، و مادری که برای حفظ جان دختر بچه اش او را از پنجره بیرون نگه داشته تا با دود ناشی از آتش خفه نشود. متاسفانه مادر این کودک بعد از مدتی بعلت خفگی از دود آتش جان سپرد اما نکتهء شگفت انگیز اینجاست که مادر بعد از مرگش بچه رو رها نکرده و ماموران آتش نشانی تونستن بچه رو صحیح و سالم با آن ارتفاع به زمین بیاورند.


ادامه مطلب
[ ۱۳٩۱/۱٢/٢٤ ] [ ۳:٢۸ ‎ق.ظ ] [ کمیل ]
[ ۱۳٩۱/۱٠/٢٦ ] [ ۱٠:٠۳ ‎ب.ظ ] [ کمیل ]
[ ۱۳٩۱/۸/٤ ] [ ٢:٠٠ ‎ق.ظ ] [ کمیل ]

آن هایی که تهرانِ پیش از انقلاب را به یاد دارند زن سرخ پوش اطراف میدان فردوسی را دیده اند. زنی بزک کرده، لاغراندام، با قامتی متوسط، صورتی استخوانی که گذر عمر و ناگواری روزگار شکسته اش کرده بود. همه چیزش سرخ بود: کیف و کفش و جوراب و دامن و پیراهن و تل سر و بغچه ی همیشه دردستش و این اواخر روسری و عصایش.


ادامه مطلب
[ ۱۳٩۱/٧/٢٥ ] [ ٢:۳٢ ‎ق.ظ ] [ کمیل ]

چقدر دوستش داشتم، چقدر مثل هم بودیم، اما گذشت، این همه سال اصلا به نظر نمی آید که او حتی لحظه ای به فکر من بوده. عاشق کارش است. ای کاش من هم عاشق چیزی بودم، عاشق چیزی که فقط و فقط مال خودم باشد، عاشق یک کار، یک عشق مطمئن، عشق به چیزی که به عواطفت جواب بدهد، نگران آن نباشی که پست بزند، یا کمتر دوستت داشته باشد، یا ته بکشد.


ادامه مطلب
[ ۱۳٩۱/٧/٢٠ ] [ ۱:٢٢ ‎ق.ظ ] [ کمیل ]
[ ۱۳٩۱/٦/٢٥ ] [ ۳:٠۸ ‎ب.ظ ] [ کمیل ]
[ ۱۳٩۱/٥/٢٤ ] [ ٢:٢٧ ‎ق.ظ ] [ کمیل ]

وااااای که چقدر زود گذشت


ادامه مطلب
[ ۱۳٩۱/٤/٩ ] [ ٢:٥٥ ‎ق.ظ ] [ کمیل ]
[ ۱۳٩۱/٤/٢ ] [ ٢:٢٩ ‎ق.ظ ] [ کمیل ]
[ ۱۳٩۱/۳/٢٦ ] [ ۱:۱٤ ‎ق.ظ ] [ کمیل ]

اگر روزی بر سر مزارم آمدی
یک وقت حرف این و آن را برایم نیاوری
کمی از خودت بگو
کمی از عشق تازه ات بگو


ادامه مطلب
[ ۱۳٩٠/۸/٢٤ ] [ ٤:۳٩ ‎ب.ظ ] [ کمیل ]
[ ۱۳٩٠/۸/۱٧ ] [ ۱۱:۳۸ ‎ب.ظ ] [ کمیل ]
[ ۱۳٩٠/۸/٤ ] [ ۱۱:۳٤ ‎ب.ظ ] [ کمیل ]

یکی از حساسترین لحظات زندگی دختر و پسرجوان، دوران نامزدی است که در این دوره طرفین باید تا حدی به شخصیت درونی همدیگر پی ببرند.

حتما این ۱۰ رفتار را در دوران شیرین نامزدی مدنظر داشته باشید


ادامه مطلب
[ ۱۳٩٠/٧/٢٢ ] [ ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ ] [ کمیل ]

یه شب که توی خواب بدم    از این عالم جدا بودم     به فکر عشقی نبودم

 راحت بودم رها بودم          تو اومدی تو زندگیم    گفتی می خوام با تو باشم

 

 

 

 

 


ادامه مطلب
[ ۱۳٩٠/٥/۱٦ ] [ ٥:۳٠ ‎ب.ظ ] [ کمیل ]

 

 

باز هم قلبی به پایم اوفتاد

باز هم چشمی به رویم خیره شد

 

باز هم درگیر و دار یک نبرد

 

عشق من بر قلب سردی چیره شد

 

 

 

 

 


ادامه مطلب
[ ۱۳٩٠/٥/۱٤ ] [ ۱:۱٩ ‎ب.ظ ] [ کمیل ]

دارم از تو مینویسم

 تو که هر شب توی خوابم

یه تبسمی رو لبهام

تو که میفهمی هنوزم


ادامه مطلب
[ ۱۳٩٠/٥/۱۱ ] [ ٢:۳٥ ‎ب.ظ ] [ کمیل ]

شبــهایم پــُــر شــده از خواب هایی کـ در بیــداری انتظارش را دارم

می دانــی بیا بنشین اینجــا تا برایت کمــی دَردُ دل کنم ...

از تو چــه پنهان ، شبهــا در خواب ، رخت ِ عروســی را به تن دارم

کـ دامادش تــویـــی

خوشحال کننــده است نــه ؟

اما همیشــه رخت ِ عروســی ، خبــر از مــرگ بوده !!!

نکنـــد نیاییُ من اینجــا از غصه دلتنگــی ِ نیامدنت

بمیـــرم ؟!!!

تو تعبیـــر ِ خواب بلــدی دلکــــم ؟

بیــا تعبیـــر کن کـ تا تو فاصلــه ایی نمــانده

بیــا و دلخــوشیم را برایم به باور تبدیل کن

فقط بیـــا

بودنتـــ را می خواهم ... "

[ ۱۳٩٠/٤/٢۸ ] [ ٦:۱٩ ‎ب.ظ ] [ کمیل ]

شعری فوق العاده زیبا پیشنهاد میدم به ادامه مطلب برین و این شعر قشنگ عاشقانه رو بخونین.


ادامه مطلب
[ ۱۳٩٠/٤/٢٧ ] [ ٦:۱٢ ‎ب.ظ ] [ کمیل ]

تنهایی را دوست دارم زیرا بی وفا نیست ...
تنهایی را دوست دارم زیرا عشق دروغی در آن نیست
تنهایی را دوست دارم زیرا تجربه کردم ...
تنهایی را دوست دارم زیرا خداوند هم تنهاست ...
تنهایی را دوست دارم زیرا.... در کلبه تنهایی هایم در
 انتظار خواهم گریست و انتظار
کشیدنم را پنهان خواهم کرد.

[ ۱۳٩٠/٤/٢٧ ] [ ٢:٠۸ ‎ب.ظ ] [ کمیل ]

به نام دوست...

خدای مهربونم سلام

خیلی دلم گرفته،میخوام شکایت کنم ولی نه ناشکری نمی کنم،کفر هم نمیگم فقط یکم باهات حرف می زنم شاید آروم بشم.

دنیاپرشده از انسان.آدم های خوب وآدم های ...که دنیاروتصاحب کردند

نمیدونم من دردرگاه توجزء کدوم دسته هستم ولی ازاین به بعدسعی می کنم جزءدسته ی اول باشم

چرااین همه آدمو آفریدی تااززیبایی وپاکی زمین کم بشه وروزبه روز گناه وپلیدی زیاد بشه؟

چرادل آدمارو تااین اندازه سیاه ودرغین آفریدی؟چراهرچه میگردم یک دل صادق پیدا نمیشه؟

صداقت انقدرکم رنگ وبی روح شده که جایی برای بودن پیدانمکنه

اگرماآدمها راه رو براش باز کنیم وبه استقبالش بریم حتمازندگی زیباوپرنورمیشه

پس چرا؟چرا؟چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

[ ۱۳٩٠/٤/٢٧ ] [ ٢:٠٦ ‎ب.ظ ] [ کمیل ]

من از سیاهی چشمانت

که آن را انتهائی نیست

می ترسم

هر چند معصومی

هر چند گفتم عاشقت هستم

هر چند تو هم گفتی دوستم داری

هر چند حرفهایت ذره ای بوی ریا نمی داد

هر چند و هر چند...

اما..اما باز هم می توانم

می توانم به سیاهی چشمانت

به این راه بی انتهای تاریک که مملو از ستاره های سرابی ست سفر کنم

چه تضمینی ست مرا؟

به من بگو چه تضمینی ست مراکه جان من

وعشقم سالم به آن نامعلوم برسد؟

آه شاید راه زنی در این راه تمام من که تمام توست را از من بگیرد

یا جادوگری بد در کمین باشد

که به سحرش به شک و تردیدم کشد

و یا دیو غرورت به سراغم آید و آزارم دهد

من از سیاهی چشمانت که آن را انتهایی نیست می ترسم

من بدان جا سفر می کنم

چشمها هیچ گاه دروغ نمی گویند

[ ۱۳٩٠/٤/٢٧ ] [ ۱:٤٧ ‎ب.ظ ] [ کمیل ]
About

Archive
Blog Custom


Iranbloglist.com